<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>انسان در جستوی انسان</title>
	<link>https://human8.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://human8.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 27 Jul 2026 23:08:41 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>خشونتی که آسمان‌خراش‌ها می‌کارند</title>
				<link>https://human8.blogix.ir/post/3</link>
				<description><![CDATA[<p>گویا چنین برآمده از تحقیقات که در شهرهایی که نمی‌توان در آن‌ها آسمان را از روبرو دید و باید سر بالا کرد (مانند نیو یورک، تهران، و غیره) سطح خشونت بالاتر از حد میانگین است. درحالی که مثلا در اسپانیا اجازه ساخت ساختمان بیشتر از پنج طبقه داده نمی‌شود و شهرها هم زیبا می‌مانند.</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 23:08:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://human8.blogix.ir/post/3/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://human8.blogix.ir/post/3</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اهمالکاری</title>
				<link>https://human8.blogix.ir/post/2</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">فرد اهمال‌کار حداقل یکی از این دو باور را دارد:</span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">۱. من نباید در زندگی سختی بکشم. </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">۲. من باید از زندگی لذت ببرم. </span><span style="color:hsl(0, 0%, 0%);"><br> </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">که هردو به نوعی کمالگرایی هستند، چون باید دارند.</span></p><p> </p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">باور مرکزی: من آدم به درد نخور، بی عرضه، شکست خورده و بی ارزشی هستم. چون سرزنش میشوم. </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">باورهای مرکزی دو دسته هستند. یا ثابت شده هستند یا می‌ترسیم که ثابت شوند.</span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">ثابت شده: من آدم بی ارزشی هستم و این ثابت شده. </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">ثابت نشده: من آدم بی ارزشی نیستم چون خیلی ها مرا دوست دارند و به من احترام می گذارند و مراقب من اند و آرزویشان است که با من صحبت کنند اما من خودم خودم را آدم بی ارزشی می‌دانم یا میترسم که در آینده آدم بی ارزش و تنهایی بشوم. </span></p><p> </p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">عوامل زمینه ساز: برای نمونه، (عوامل زمینه ساز می‌توانند متفاوت باشند، اما ما این نمونن را مورد بررسی قرار میدهیم) خانواده ای کنترلگر که به کودک مسئولیت هایی سخت تر از سنش به او میدادند. لذا به هر رفتاری که در آن رنگ و بوی کنترل باشد واکنش نشان می‌دهد. (نظریه‌ی بِرهِم) درس و پایان نامه هم کنترل است چون خودش آنها را انتخاب نکرده و اجبار و ددلاین دارد. </span></p><p> </p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">نظام باورها و احساسات، عوامل تداوم بخش هستند. تا زمانی که هدفش در زندگی صرفا لذت بردن باشد امکان ندارد اهمال کاری اش درست شود. تا زمانی که قدرت تحمل اضطراب، ناامیدی، خشم و بی حوصلگی را نداشته باشد و صرفا لذت را در زندگی وارد کند بعید است اعمال کاری اش درست شود. </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">ذات اهمالکاری در عدم تحمل ناکامی است.</span></p><p> </p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">شاید در خانواده و فامیل آن فرد، کسی باشد که استعدادهای زیادی داشته اما از آنها استفاده کافی را نبرده و سختگیر و ناراضی بوده. (مثلا پدر) کسی هم شاید باشد که بی مصرف است (مثلا دایی) و یک عضو فداکار خانواده (مثلا مادر) جور او را می‌کشد و سعی می‌کرد او را به انجام کارهایش سوق دهد اما موفق نمیشد و پدر او را سرزنش میکرد. حالا فرزند، که دوستانش او را تشویق می‌کنند کارهایش را انجام دهد و از استعدادهایش استفاده کند، خودش این پدر و مادر را درونی کرده و خودش را سرزنش می‌کند. </span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">وقتی فرد می‌گوید من نمی‌خواهم آدم بی مصرف و بی فایده ای باشم، یک آدم بی مصرف و بی فایده در زندگی‌اش بوده. وقتی می‌گوید همه باید مرا تایید کنند، یک نفر در زندگی‌اش بوده که این را به او گفته چون چنین عقیده‌ای داشته. چون همه‌ی باورها از پدر و مادرند و ما هیچ باور بی پدر و مادری نداریم. (البته پدر و مادر که گفتیم، لزوما خود والدین فرد نیستند و افراد دیگر هم می‌توانند باشند. فامیل، همسایه و...)</span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">میزان وابستگی به والدین هم مهم است. مثلا شاید زبان نمی‌خواند و برای مهاجرت تلاش نمی‌کند چون در واقع مایل نیست از والدین جدا شود و این عدم پیگیری را با اهمالکاری مرتبط می‌داند.</span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">فرد ممکن است با بیان بی ارزشی خود دیگران را وادارد تا موفقیت ها و توانمندی های او را بر شمارند و اینگونه احساس خوبی پیدا کند.</span></p><p><span style="background-color:transparent;color:hsl(0, 0%, 0%);font-size:11pt;">اگر احساس ارزشمندی فردی را به کفایت ربط دهیم، فرد معتاد میشود. یا معتاد موفقیت (کمالگراها) یا معتاد تاییدطلبی. (این دسته عزت نفس کمتری دارند) البته میتوان هردو را هم داشت. در نتیجه باید تلاش کرد که احساس ارزشمندی فرد مشروط به چیزی نباشد. </span></p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 21:42:51 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://human8.blogix.ir/post/2/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://human8.blogix.ir/post/2</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>CBT</category><category>حمیدپور</category></item><item>
				<title>نظریه‌ی ژان ژاک روسو درباره‌‌ی رشد</title>
				<link>https://human8.blogix.ir/post/1</link>
				<description><![CDATA[<p>گویا ژان ژاک روسو که آقای همساده انقدر به او ارادت دارد به‌علت یک‌سری بی‌بندوباری‌هایش نظریاتش بعضاً نامعتبر شمرده می‌شوند. مثلاً چطور کسی که بچه‌هایش را راهی پرورشگاه کرده آمده درمورد تربیت کودک داد سخن سر می‌دهد؟ من هم می‌گویم می‌تواند پس چنین می‌کند. راستش نظریه‌اش حقیقتا نظرم را جلب کرد. او شیوه تربیتی مطلوب خود را در کتابی به نام امیل نشان داده. امیل پسرکی است که در آن داستان به‌شیوه‌ی مطلوب روسو تربیت می‌شود. راستش دلم خواست امیل بودم. </p><p>اما اول نظریه‌اش را بررسی کنیم. او برخلاف جان لاک، کودک را لوح سفیدی نمی‌داند که آدم بتواند با تعلیم و تربیت هر طرحی خواست رویش بکشد. جان لاک به عنوان یک محیط‌گرا، معتقد بود که محیط بیشترین تاثیر را بر رشد کودک دارد. اما روسو به‌عنوان یک طبیعت‌گرا، نظریه‌اش بر تفوق طبیعت بر محیط (یا همان اجتماع) استوار است. از نظر او، طبیعت کودک رشد وی را هدایت می‌کند و اینکه بخواهیم کودک را هدایت نموده و به او امر و نهی کنیم، غلط بی‌جا و اضافه می‌باشد. چیزی شبیه نان‌هایی که ما امروزه می‌خوریم. ژنتیک گندم‌شان اصلاح‌شده است، ولی ارواح عمه‌شان؛ نان‌ها دیگر مزه‌ی نان نمی‌دهند. </p><p>روسو مراحل رشد کودک را به چهار قسمت تقسیم کرده؛ مانند یک پرتقال:</p><p>1. نوباوگی (از زمان تولد تا دو سالگی)</p><p>از نظر او کودک در این سن جهان را با حواس خود تجربه می‌کند. لمس می‌کند، نگاه می‌کند، می‌بوید، می‌چشد، می‌شنود و همینطوری بدون چک و چانه‌زدن و پول‌ریختن در حلق معلم‌ها، زبان می‌آموزد. </p><p>2. کودکی (دو سالگی تا 12 سالگی)</p><p>اینجا کودک در انجام امور روزمره تا حد مناسبی استقلال به‌دست می‌آورد. اما استدلال چه؟ گویا از نظر روسو در این مرحله از استدلال انتراعی خبری نیست. بلکه چیزی که شاهدش هستیم، چیزی به نام استدلال شهودی می‌باشد. یعنی مثلا شما 12 سالتان است و همینطوری حس می‌کنید فلان‌قدر که هنگام پرتاب توپ نیرو وارد کنید، می‌رسد به نقطه مد نظرتان. ولی ازتان که بپرسند از کجا فهمیدید، نمی‌توانید توضیح بدهید. تازه یک حس خفانتی هم بهتان دست می‌دهد که بدون تلاش خاصی موفق عمل کرده‌اید و بادی هم می‌اندازید به غبغبتان و می‌گویید: « والیبال تو ذات منه.»</p><p>3. اواخر کودکی (12 سالگی تا 15 سالگی)</p><p>در این مرحله، (تاکید می‌کنم که از نظر روسو) پیشرفتی اساسی در توانایی‌های شناختی کودک رخ می‌دهد. مثلاً می‌تواند مسائل نسبتاً دشوار هندسه و علوم را حل کند، ولی هنوز قادر به تفکر محض در مسائل نظری و موضوعات کلامی و انتراعی نمی‌باشد. گمانم احتمالاً یعنی اگر او را به کلاس فلسفه بفرستید، کمی سختش باشد مطالب را بدون مثال عینی درک کند. ولی آیا مگر شمار بسیاری از بزرگسالان نیز همینطوری نیستند؟ </p><p>نکته‌ی دوم این است که کودکان در این مرحله بنا به طبیعت خود، پیش‌اجتماعی (presocial) هستند. یعنی اغلب توجه‌شان روی نیازهای خودشان است و چندان به روابط اجتماعی علاقه نشان نمی‌دهند. ترجیح‌شان بر این است که با چیزهای طبیعی سر و کار داشته باشند و از طبیعت بیاموزند و بروند توی کوچه و باغ خودشان را گِلی کنند و خانه‌ی درختی بسازند. چه بسا الگوی زندگی‌شان رابینسون کوروزوئه باشد.</p><p>4. نوجوانی </p><p>بلوغ در این مرحله مانند کک به تنبان بچه می‌افتد و او را به موجودی اجتماعی تبدیل می‌کند. همزمان با تغییرات جسمی، تغییراتی در خلق و خو و احساسش هم پدیدار می‌شود. مثلاً حساس می‌شود که به خاطر ریخت و قیافه‌ و علایقش در گروهی خفن از هم‌سالانش پذیرفته نشود. رایلی در انیمیشن Inside Out 2 را به یاد دارید؟ بله، نوجوان دیگر نمی‌تواند رابینسون کوروزوئه بازی درآورده و دم از خودکفایی بزند و مرد تنهای شب باشد. او حتی نسبت به جنس مخالف حساس می‌شود چون کمابیش به احساسات جنسی آگاهی یافته. خلاصه، کم‌کم به دیگران جذب می‌شود و نسبت به ایشان احساس نیازمندی می‌کند. حتی اگر متال‌هد باشد و برای جامعه‌ای که دقیقاً معلوم نیست کی است انگشت وسطش را حواله کند. چون او در همان حالت هم از ایده‌ی داشتن یک بند موسیقی بدش نمی‌آید و چه بسا برایش تلاش هم بکند. می‌گوید به گروهی احساس تعلق نمی‌کند اما نگران جویای او را می‌بینیم به دنبال جمعی برای تعلق داشتن. در این مرحله، عده‌ای شروع می‌کنند به گول‌زدن خودشان. اما دیگر را برگشتی نیست. </p><p>البته خود روسو هم گویا از این‌هاست که انگشت خود را بسیار حواله‌ی جامعه می‌کند. چرا که معتقد است امر و نهی کردن به کودک و به هر نحوی تحمیل نظرمان به کودک، او را از توانایی قضاوت و قدرت ذهنی واقعی‌اش دور می‌سازد. حتی اینکه کودک را به رفتاری واداریم یا رفتارش را اصلاح کنیم سودی برای کودک نخواهد داشت و فقط موجب ترس و اضطراب او می‌شود. روسو مردمان شهرها را برده‌هایی می‌دید که نمی‌خواهند حرف نادرست بزنند، پس حرف خودشان را نمی‌زنند و از خودشان عقیده و نظری ندارند. </p><p>آیا می‌توانید افرادی که اینطوری هستند را سرزنش کنید و بگویید من با آدمی می‌پرم که نظر خودش را داشته باشد وگرنه از چشمم می‌افتد و می‌فرستمش برود به درک؟ آیا مطمئنید نظری که دارید از خودتان است؟</p><p>روسو معتقد بود بهتر است تدریس را به اکتشاف تبدیل کنیم تا کودک بتواند مطابق با نیازش و با استفاده از قدرت و استدلال خودش مسائل را حل کند. حتی تصحیح هم از جانب خودش صورت بگیرد. مثلا تشخیص دهد فلان راه‌حلش برای فلان مسئله که مثال عینی هم برایش دارد کارساز است یا نه. اینطوری قوه‌ی تفکر کودک ملعبه‌ی دیگران نخواهد شد. وگرنه وقتی بخواهیم مطالبی را به کودک بیاموزیم که سنگین و فراتر از قوه‌ی درکش باشد، مجبور می‌شود هرآنچه به او آموخته می‌شود را چشم‌بسته بپذیرد. چرا که بیشتر معلمان حال و حوصله این را ندارند که آموزششان را با نیازهای یادگیری هر کودک تطبیق بدهند. ترجیح می‎‌دهند بیایند ور ور کنند و بروند خانه‌شان و سر ماه چندرغاز حقوقی بگیرند. در نتیجه می‌آیند مقادیر قابل توجهی از ریاضی و جغرافیا را به خورد کودک می‌‌دهند که مباحثشان به سختی ارتباطی با تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی کودک از جهان ارتباطی دارد. و اینطوری می‌شود که کودک مطالب را طوطی‌وار حفظ می‌کند و از معلمشان می‌پرسد پاسخشان صحیح بوده یا نه. و بدین ترتیب به مغز دیگری متکی می‌شوند و کمتر می‌آموزند که خودشان درمورد مسائل پیچیده فکر کنند. </p><p>نکته‌ی دیگر آنکه وقتی از کودک می‌خواهیم چیزی را بیاموزد که فراتر از حد توانش است، تنبل و بی‌انگیزه می‌شود. لذا معلم مکار نیز می‌آید به روش‌هایی من‌جمله تهدید و تطمیع و تمجید و عدم تایید یا آباریکلا گفتن و سایر تقویت‌کننده‌های اجتماعی توسل جویند تا کودکان را برای کسب تایید بزرگسالان به کودکی وادارند. از نظر روسو، شیوه‌هایی از این دست تنها به تقویت وابستگی کودک به تایید دیگران می‌انجامد و روش بهینه این است که جسم و حواس کودک را <u>تمرین</u> دهیم اما ذهنش را تا جای ممکن آزاد بگذاریم. در داستان امیل، روسو از پسرک را از تمامی عقاید حفظ می‎کند تا زمانی که امیل توانایی قضاوت درمورد آن عقاید را به دست بیاورد. اینطوری می‌شود که امیل تا 15 سالگی نسبت به قواعد و رسوم حاکم بر جامعه تا حدی بی‌توجه به نظر می‌رسد. از جامعه و اصول اخلاقی چیزی نمی‌داند و دانش به‌خصوصی نیز جهت ابراز فضل ندارد، اما یاد گرفته درباره‌ی هرچیزی براساس تجربه‌ی خودش قضاوت کند و روسو این را تفکر واقعی می‌داند. </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 15:44:56 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://human8.blogix.ir/post/1/comment</comments>
				<dc:creator>Sanagi</dc:creator>
				<guid>https://human8.blogix.ir/post/1</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			<category>نظریات رشد</category></item></channel>
	</rss>