خشونتی که آسمان‌خراش‌ها می‌کارند

گویا چنین برآمده از تحقیقات که در شهرهایی که نمی‌توان در آن‌ها آسمان را از روبرو دید و باید سر بالا کرد (مانند نیو یورک، تهران، و غیره) سطح خشونت بالاتر از حد میانگین است. درحالی که مثلا در اسپانیا اجازه ساخت ساختمان بیشتر از پنج طبقه داده نمی‌شود و شهرها هم زیبا می‌مانند.

اهمالکاری

فرد اهمال‌کار حداقل یکی از این دو باور را دارد:

۱. من نباید در زندگی سختی بکشم. 

۲. من باید از زندگی لذت ببرم. 
 

که هردو به نوعی کمالگرایی هستند، چون باید دارند.

 

باور مرکزی: من آدم به درد نخور، بی عرضه، شکست خورده و بی ارزشی هستم. چون سرزنش میشوم. 

باورهای مرکزی دو دسته هستند. یا ثابت شده هستند یا می‌ترسیم که ثابت شوند.

ثابت شده: من آدم بی ارزشی هستم و این ثابت شده. 

ثابت نشده: من آدم بی ارزشی نیستم چون خیلی ها مرا دوست دارند و به من احترام می گذارند و مراقب من اند و آرزویشان است که با من صحبت کنند اما من خودم خودم را آدم بی ارزشی می‌دانم یا میترسم که در آینده آدم بی ارزش و تنهایی بشوم. 

 

عوامل زمینه ساز: برای نمونه، (عوامل زمینه ساز می‌توانند متفاوت باشند، اما ما این نمونن را مورد بررسی قرار میدهیم) خانواده ای کنترلگر که به کودک مسئولیت هایی سخت تر از سنش به او میدادند. لذا به هر رفتاری که در آن رنگ و بوی کنترل باشد واکنش نشان می‌دهد. (نظریه‌ی بِرهِم) درس و پایان نامه هم کنترل است چون خودش آنها را انتخاب نکرده و اجبار و ددلاین دارد. 

 

نظام باورها و احساسات، عوامل تداوم بخش هستند. تا زمانی که هدفش در زندگی صرفا لذت بردن باشد امکان ندارد اهمال کاری اش درست شود. تا زمانی که قدرت تحمل اضطراب، ناامیدی، خشم و بی حوصلگی را نداشته باشد و صرفا لذت را در زندگی وارد کند بعید است اعمال کاری اش درست شود. 

ذات اهمالکاری در عدم تحمل ناکامی است.

 

شاید در خانواده و فامیل آن فرد، کسی باشد که استعدادهای زیادی داشته اما از آنها استفاده کافی را نبرده و سختگیر و ناراضی بوده. (مثلا پدر) کسی هم شاید باشد که بی مصرف است (مثلا دایی) و یک عضو فداکار خانواده (مثلا مادر) جور او را می‌کشد و سعی می‌کرد او را به انجام کارهایش سوق دهد اما موفق نمیشد و پدر او را سرزنش میکرد. حالا فرزند، که دوستانش او را تشویق می‌کنند کارهایش را انجام دهد و از استعدادهایش استفاده کند، خودش این پدر و مادر را درونی کرده و خودش را سرزنش می‌کند. 

وقتی فرد می‌گوید من نمی‌خواهم آدم بی مصرف و بی فایده ای باشم، یک آدم بی مصرف و بی فایده در زندگی‌اش بوده. وقتی می‌گوید همه باید مرا تایید کنند، یک نفر در زندگی‌اش بوده که این را به او گفته چون چنین عقیده‌ای داشته. چون همه‌ی باورها از پدر و مادرند و ما هیچ باور بی پدر و مادری نداریم. (البته پدر و مادر که گفتیم، لزوما خود والدین فرد نیستند و افراد دیگر هم می‌توانند باشند. فامیل، همسایه و...)

میزان وابستگی به والدین هم مهم است. مثلا شاید زبان نمی‌خواند و برای مهاجرت تلاش نمی‌کند چون در واقع مایل نیست از والدین جدا شود و این عدم پیگیری را با اهمالکاری مرتبط می‌داند.

فرد ممکن است با بیان بی ارزشی خود دیگران را وادارد تا موفقیت ها و توانمندی های او را بر شمارند و اینگونه احساس خوبی پیدا کند.

اگر احساس ارزشمندی فردی را به کفایت ربط دهیم، فرد معتاد میشود. یا معتاد موفقیت (کمالگراها) یا معتاد تاییدطلبی. (این دسته عزت نفس کمتری دارند) البته میتوان هردو را هم داشت. در نتیجه باید تلاش کرد که احساس ارزشمندی فرد مشروط به چیزی نباشد.